خرید بک لینک

پناهگاه من تویی؟ تو تکیهگاه منی؟ من خسته و آزردهام...خسته از اینکه انقدر این جمله رو تکرار کردهم...خسته از اینکه بهم حس عذاب وجدان میده. حس اینکه من بدم، من اخم، من دوست بدیام. خسته شدم. واقعاً خسته...حتی دارم فکر میکنم کاش حالا هم سرم شلوغ بود و باز هم فکرم مشغول میبود. ناراحتم میکنی خانم زیبا....

برچسب: نویسنده: النا صمیمی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:18

پناهگاه من اینجاست...تکیهگاه من کلماتاند...نشستهم و دارم وبلاگم رومیخوندم..که ببینم پارسال این موقع چه حالی داشتم و چقدر خوبه که کلمات هستند...چقدر خوبه که میتوانم بنویسم و کاش این رشته رو قطع نکنم...به نظرم بهتره پرقدرت ادامه بدم و ازحال این روزهام بیشتر بنویسم، انقدر همه چیز رو در خودم حبس نکنم و خودم رو موظف بدونم که حالم خوب باشه...باید بگم که وصال ارتباط مستقیمی با رفع غم ندارد، و واقعاً ندارد، پس انقدر خودت رو اذیت نکن زهرای قشنگ.

شب میام مینویسم چرا عصبانی و غمم...

برچسب: نویسنده: النا صمیمی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:18

بیستوپنج دقیقه است که نشستهام کف اتاق و به عکسهایمان خیرهام. به اینکه چقدر چشمها وقتی شادند زیباترند. یک چیزی توی دلم هست، کیفیتیست که مرا میسوزاند. چیزی هست که دلم میخواهد فریادش بزنم. دوست د

برچسب: نویسنده: النا صمیمی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:18

نمیدونم تا کی میخوام ناراحت باشم، هیچوقت به این شدت حس نکرده بودم حساسیتم رو به همه چیز. که با هر اتفاق کوچکی من چشمهام پر از اشک بشه و بعد با خودم فکر کنم که چقدر ضعیفم و بعد از ضعف خودم بدم بیاد

برچسب: نویسنده: النا صمیمی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:18

وقتی که نیستی دلم نمیخواهد با هیچکس دیگر حرف بزنم، وقتی که هستی غصّهام میگیرد از اینکه چرا کنار من نباشی و چرا اینهمه همه چیز سخت شده که من باید از تویی که اینهمه دوست دارم دور باشم. ذهنم شلوغ

برچسب: نویسنده: النا صمیمی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:18

نوشتن. به تمامی از تو نوشتن. همه چیز را نوشتن و دوباره نوشتن و دوباره خواندن و دوباره با تو حرف زدن. دوباره به تو گفتن و به تو گفتن و به تو گفتن...براهنی میخوانم که چنان پرم من از تو، چنان پر، که بیش

برچسب: نویسنده: النا صمیمی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:18

حوصلهی هیچچیز و هیچکس را ندارم. تو هم که نیستی و من باید تنهایی غصهی روزگار را بخورم. توانش را ندارم. هیچ روزی به قدر روزهای این یک هفتهی اخیر حس نکرده بودم که من نمیتوانم. هیچ چیز را نمیتوانم.

برچسب: نویسنده: النا صمیمی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:18

بگو چهکار کنیم که این رنج تمام شود؟ تو بگو؟ تو بگو من چهکار کنم که هر وقت یادت میافتم گریه نکنم. سخت است. همه چیز سخت است و من فکر میکردم عشق میآید که همه چیز را آسان کند. من رنج میکشیدم من در غ

برچسب: نویسنده: النا صمیمی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:18

احساس بیهویتی دارم. احساس میکنم هویتم را گم کردهام. خودم را نمیشناسم. هر بار توی آیینه خودم را نگاه میکنم دو چشم غریب میبینم که از من فرار میکند. نمیایستد. پنهان میشود. دستش را میگیرد جلوی چ

برچسب: نویسنده: النا صمیمی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 2:18

صفحه بندی