پناهگاه من تویی؟ تو تکیهگاه منی؟ من خسته و آزردهام...خسته از اینکه انقدر این جمله رو تکرار کردهم...خسته از اینکه بهم حس عذاب وجدان میده. حس اینکه من بدم، من اخم، من دوست بدیام. خسته شدم. واقعاً خسته...حتی دارم فکر میکنم کاش حالا هم سرم شلوغ بود و باز هم فکرم مشغول میبود. ناراحتم میکنی خانم زیبا....
برچسب:
نویسنده: النا صمیمی
پناهگاه من اینجاست...تکیهگاه من کلماتاند...نشستهم و دارم وبلاگم رومیخوندم..که ببینم پارسال این موقع چه حالی داشتم و چقدر خوبه که کلمات هستند...چقدر خوبه که میتوانم بنویسم و کاش این رشته رو قطع نکنم...به نظرم بهتره پرقدرت ادامه بدم و ازحال این روزهام بیشتر بنویسم، انقدر همه چیز رو در خودم حبس نکنم و خودم رو موظف بدونم که حالم خوب باشه...باید بگم که وصال ارتباط مستقیمی با رفع غم ندارد، و واقعاً ندارد، پس انقدر خودت رو اذیت نکن زهرای قشنگ.
شب میام مینویسم چرا عصبانی و غمم...
برچسب:
نویسنده: النا صمیمی
برچسب:
نویسنده: النا صمیمی
برچسب:
نویسنده: النا صمیمی
برچسب:
نویسنده: النا صمیمی
برچسب:
نویسنده: النا صمیمی
برچسب:
نویسنده: النا صمیمی
برچسب:
نویسنده: النا صمیمی
برچسب:
نویسنده: النا صمیمی